..::: Xload :::..
                                                                                                مسیری باریک میان واقعیت و رویا
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
موضوع بندی
سه شنبه 28 خرداد 1387
آرامش پس از توفان

 

توفانی سهمگین در راه بود|مردم هر کدام در فکر این بودند که مامنی برای خود و خانواده شان بیابند|مردی با تخته چوبهایی در و پنجره خانه اش را محکم می کرد|پیرزنها و پیرمردها با چشمان نگران از  پنجره بیرون را نگاه می کردند| کودکان با شیطنت از خانه های در بسته فرار می کردند و مادران به دنبالشان آنها را به ضرب و زور به داخل خانه ها می بردند| هوا تاریک شده بود و گرد و خاک داخل کوچه های باریک ده پیچیده بود|توفانی سهمگین در راه بود... و مردم در تکاپوی قبل از توفان گرفتار بودند| ده پر بود از نگاههای منتظر زنان و مادرانی که نگران فرزندان و شوهرانشان بودند تا چه وقت از محل کار و مزارع به خانه می رسند|کوچه های کاهگلی هم از این نگرانی در عذاب بودند و با نگاه در هم رفته و جستجوگر انتظار می کشیدند|برقی آسمان را نورانی کرد و با صدای رعدی حیوانات در لانه شان آرام شدند| نفسها در سینه حبس بود و فقط صدای خشک خشخش وزش باد در کوچه ها به گوش می رسید|باد درختان را خم می کرد و درختان تنومند با مقاومت با باد مقابله می کردند... باد نمی توانست درختان کهنسال ده را به زانو در آورد پس سراغ شاخه های جوانتر می رفت| جوانترها با فداکاری روی همدیگر خم می شدند و نمی گذاشتند باد شاخه های دیگر را از پای در آورد ولی باد حریف آنان شده بود... ساعتی گذشت و در میان نبرد باد و گیاه و درخت و خشت و خاک برقی دیگر آسمان را روشن کرد|پس از آن با صدای رعد باد هم نفس در سینه حبس کرد و گیاهان نبرد را فراموش کردند! حالا آسمان بود که به نبرد باد آمده بود تا با او بجنگد...| صدای رعد و برق در کوچه های ده می پیچید و زنها و مادران و پدران از پشت شیشه قطره های سرخ رنگ را که آرام آرام روی شیشه ها و دیوارها می چکید را نظاره می کردند...


شنبه 7 اردیبهشت 1387
کِرخ


سست و با لغزش حرکت می کنم، بوی گرمی را می شنوم، صدای Muse را تکرار میکنم! شاید دنیا ایست کرده! حتما همه در سکوت هستند، موسیقی ادامه داره
سرم سنگین شده حس می کنم بین زمین هوا معلقم......................................................................
..................................


کِرخ شدم.

شنبه 31 فروردین 1387
آه استاد

و بگو استاد، می دانم استاد صدایت را خواهد شنید.
۱۰۰ سال به گور او خواهم گریست آه استاد... چرا این چنین شتابان رفتی؟
در تاریکی روز بدنبال مهتاب هنر می گردیم، ای کاش چشمانمان باز بود و قدر حضورت را می دانستیم.

آه استاد... دیدگان ما از دوریت باران زده است، می دانم که دیگر فرقی نمی کند، ولی باید نوشت از آنچه درحضورت گفته نشد.

رضا

 


جمعه 19 بهمن 1386
شب

 

... در تاریکی ساکت این شب آرام قدم بر می دارم تا مبادا سکوت نازکش بشکند و دیوار تنهایی فروریزد. شب چه واژه تاریکی و چه حس سردی ... ولی شب حرفها برای گفتن دارد و گوشهایی که حرفهایش را می شنوند به صبح نزدیک تر می شوند... شب پر است از ناگفته ها و رازها در دل نهان دارد، به شب گوش می سپارم تا آرام ترین موسیقی جهان را در میان ناگفته هایش بیابم ... شب حرفها برای گفتن دارد ...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 46974


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها


شناسنامه رضا

 

 

Reza ID:

Amir ID:

شناسنامه امیر