..::: Xload :::..
                                                                                                مسیری باریک میان واقعیت و رویا
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 23 مرداد 1385
یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود ، یک شهر بود ، مثل همه ی شهر های دیگر ، مردمی داشت که روز ها کار می کردند و شبها استراحت می کردند و به خوشی، روزگار می گذراندند، یک پادشاه داشت و یک ملکه ، مردم این شهر پادشاه و ملکه شان دوست می داشتند ، در خارج از این شهر شاد یک جادوگر دیوانه بود که می خواست تمام مردم را مثل خودش بکند پس سالها بود که روی محلولی کار می کرد تا با خوراندن آن به مردم ، شهر را به نهلیسم بکشد ، یک روز پاییزی این محلول آماده شد و جادوگر محلول را در چاه آب ریخت ، این چاه تنها منبع مردم برای خوردن آب بود.
مردم شهر کم کم و تک تک دیوانه شدند تا اینکه تمام شهر را دیوانه ها گرفتند ، ملکه و پادشاه که از آن چاه آب نمی خوردند دیوانه نشدند ، مردم وقتی دیدند که چقدر رفتار پادشاه و ملکه شان عجیب است ، بفکر افتادند این 2 دیوانه عجیب غریب را بکشند ، پس پیش خود می گفتند این 2 دیوانه نمی توانند بر ما عاقلان حکومت کنند ، جادوگر شهر نزد آن 2 رفت و گفت : یا از این آب می خورید تا از ما شوید یا باید کشته شوید ، پس آن 2 از آن آب خوردند و همرنگ جماعت شدند.

همیشه کثرت نشانه درست بودند نیست ، گاه می توان تنها عاقل دنیا بود

رضا


شنبه 21 مرداد 1385
دغدغه های یک کارگردان فمینیست

 

نقدی بر فیلم آتش بس ساخته تهمینه میلانی

 

باور کنید من آدم مغرضی نیستم و این نوشته هایی را که خواهید خواند خود شما، اگر فیلم را با دقت و از ابعاد مختلف مورد برررسی قرار دهید تایید خواهید کرد. من که واقعا از اینکه وقت و هزینه خود را برای تماشای چنین فیلمی صرف کردم بسیار احساس پشیمانی می کنم وبا اینکه واقعا از نوشتن نقد در مورد فیلمهای ایرانی توبه کرده بودم حیفم آمد چند خطی درباره این شاهکار سینمایی ننویسم!  

یک زوج جوان، یک زندگی و اختلافاتی که سرمنشا آنها از اختلاف فرهنگی بین دو نفر سر چشمه می گیرد دستمایه اصلی داستان فیلم است ولی آیا پرداخت فانتزی داستان و ایجاد موقعیت های به ظاهر کمیک می تواند نقشی در باوراندن داستان به مخاطب داشته باشد؟

وقتی فیلم را تماشا می کردم امیدوار شدم که اینبار میلانی، چون فیلمهای گذشته اش دیدگاههای فمینیستی خود را کنار گذاشته و یکطرفه به قاضی نرفته!

این رویکرد کارگردان بسیار تحسین بر انگیز است که در فیلم جدید خود با مظلوم نشان ندادن شخصیت زن داستان و دیو سیرت نشان  ندادن شخصیت مرد تمام تقصیرها را مانند فیلمهای قبلی اش به گردن مردان نیانداخته و هر دو طرف را در ایجاد اختلافات خانوادگی مقصر دانسته.

البته شخصیت مادر یوسف دارای اندیشه های فمینیستی است که چون در حاشیه قرار می گیرد توجه چندانی را جلب نمی کند.

فیلم آتش بس را می توان ملودرامی ضعیف به لحاظ پرداخت دراماتیک عنوان کرد، ملودرام سطحی و بی محتوایی که با نگاه ملتمسانه به گیشه ساخته شده و هدف آن کشاندن تماشاگر به سالن سینما به هر قیمتی بوده.

استفاده علنی از عناصر تبلیغاتی مانند اتومبیل های مورد استفاده در فیلم و یا کارخانه ای که یوسف مدیر عامل آن است سطح فیلم را در حد یک نمایش لاله زاری که هیچ هدفی جز جذب مخاطب کم توقع و عام را ندارد تنزل داده. درست است که ساختن فیلمهایی در ژانر سینمای عامه پسند و در حقیقت سینمای بدنه به اقتصاد ورشکسته سینمای ایران کمک می کند ولی به چه قیمت؟

تهمینه میلانی با آن همه ادعا در ساختن فیلمهای اجتماعی آیا تا به حال قدمی در بالابردن سطح سلیقه و شعور بصری تماشاگر برداشته؟ او همیشه در مسیر سطح توقعات نازل جامه حرکت کرده و هیچ گاه پا فراتر نگذاشته پس چطور می تواند ادعا کند که برای جامعه اش فیلم می سازد؟ جامعه ای که تشنه یادگیری و اندیشیدن است و وظیفه هنرمند سیراب کردن عطش مخاطب.

البته مسائلی که میلانی در فیلمهایش درگیر آن است مسائل روز اجتماع است که نمی توان آنها را نادیده گرفت ولی آیا با یک دوربین و چند بازیگر پولساز می توان فیلمهایی ساخت که در آن این مسائل را موشکافی کرد و به تحلیل آنها پرداخت؟

آتش بس تقلید کورکورانه ای است از ساختار فیلم صورتی ساخته فریدون جیرانی که آنهم خود به لحاظ محتوا و سبک طنزی که در آن جریان دارد نمونه ای تقلیدی از فیلمهای کمیک هالیوودی است!

در آتش بس بازیها یکدست نیستند. شاید تنها بازی آتیلا پسیانی در نقش دکتر روانشناس یکدست به نظر بیاید که دلیل آنهم این است که این شخصیت در سراسر فیلم ساکن است و هیچ تغییر موقعیتی نمی دهد واین یکی از نشانه های عدم کارگردانی و بازیگردانی صحیح است.

یکی از ایرادات کلی فیلم آتش بس نقش یوسف و اجرای بسیار بد آنست!

بازیگر نقش یوسف (گلزار) در این فیلم نقشی عروسکی را بازی می کند که به گمان خود می تواند با تغییر در میمیک صورت و حتی لحن کلام خود به بازی باور پذیر و منطقی برسد که البته از یک نابازیگر که بواسطه چهره خود دچار کابوس نقش اولی شده انتظاری بیش از این نمی رود.

بازیگران بزرگی چون رابرت دنیرو، آل پاچینو، رابین  ولیامز، ژان رنو، ژولیت بینوش و... دیگر از این روشهای کهنه و باصطلاح نمایش برای باوراندن نقش خود به مخاطب کمک نمی گیرند و با اجرای دقیق و زیر پوستی سعی می کنند تا نقش را در خود بپرورانند که اقلب کارگردانان ایرانی توانایی این بازیگیری را از بازیگرشان ندارند و الگوهای پیش پا افتاده را به خلاقیت بازیگرشان ترجیح می دهند.

از نمونه های وطنی میتوان به بازی جسورانه هدیه تهرانی در فیلم چهارشنبه سوری اشاره کرد که چطور با ظرافت نقش زنی مظلوم و ستمدیده که در عین حال از زن بودن خود دفاع می کند و نمی گذارد ارزشهایش لگد مال شود را بازی می کند ولی آیا بازی مهناز افشار را می توان با آن قیاس کرد؟

جیم کری در فیلم فانتزی نمایش ترومن چنان نقشش را بازی کرده که این شخصیت انتزاعی برای مخاطبش باور پذیر شده ولی آیا گلزار و یا افشار توانایی چنین اجرایی را دارند؟

فیلم آتش بس از ابعاد مختلف می تواند مورد بررسی و نقد قرار گیرد. یکی از این ابعاد بعد زمانی داستان است. چطور سایه نیازی می تواند تمام اتفاقات زندگی خود را ( که ما بواسطه فلاش بک هایی با آنها آشنا میشویم)  در طول مدتی که یوسف در ساختمان بدنبالش می گردد برای دکتر تعریف کند! در حالی که از بو بردن یوسف از جریان هراس دارد ولی با آرامش کامل می نشیند، با دکتر قهوه می خورد و تعریف می کند!

میلانی که خود در سکانس افتتاحیه فیلم در نقش همسایه دکتر بازی کرده و همسرش ( محمد نیک بین) که اتفاقا تهیه کننده فیلم است و در فیلم نقش کوتاهی دارد به همراه دخترش که تیتراژ را طراحی کرده ( آنهم بصورت فاجعه ای در گرافیک) و خانواده بی. ام. و. و کارخانه رنگ الوان و ....  معجونی تحویل تماشاگر داده که واقعا به مذاق منتقدان فیلم خوش نمی آید و فیلم بشدت از استانداردهای یک ملودرام ساده خانوادگی عقب تر است.

شاید از معدود نقاط قوت فیلم آن هم در بعد بازیگری، بازی زیبای کیکاوس یاکیده در نقش کوتاه احمد (دوست یوسف) باشد.

یاکیده بواسطه بازی در تله تاترهای متعدد و صداپیشگی توانسته نقش احمد را که فردی رند، حسود و دو بهم زن است به خوبی خوب اجرا و باور پذیر کند.

صحنه های خارجی فیلم از جمله تعقیب و گریز سایه و یوسف در پارک چیتگر بسیار احمقانه و یکجور بچه گانه به نظر می رسد حتی در صحنه تصادف ابتدا صدای شکستن شیشه را می شنویم و بعد دو اتومبیل با هم برخورد می کنند!

دیالوگهای آتش بس از نوع بسیار پیش پا افتاده و در حد یک گفتگوی روزمره دو نفره است و شباهتی به دیالوگ یک فیلم ندارد از جمله دیالوگ احمقانه در ملاقات سایه و یوسف در کافی شاپ:

اگه خواستی بخورمت حتما به خودت سس بزن!!!

فیلم آتش بس از ابعاد روانشناختی  نیز قابل بررسی است که از نقد هنری فیلم جداست و در اینجا به آن نمی پردازم.

نمی دانم آیا روزی خواهد رسید که میلانی به بلوغ فیلم سازی اش برسد؟!

ولی این نکته را فراموش نکنید که ....

هر کسی را بهر کاری ساختند!

 

 

  

 


جمعه 20 مرداد 1385
آنک بهار

 

به یاد کوچه های مه

                             - غروب

                                          - خواب

و خانه های خفته در خیالِ آفتاب

به یاد هیمه های سوخته

در انزوای برفیِ گرسنگی و مرگ

میان کلبه های خار

                       - گِل

                              - پِهِن

                                        - تگرگ

ستاره ای

              - به نعره ای

شیارهای زخم تازیانه را

جوانه های سرخِ یک سرود می کند .


دوشنبه 16 مرداد 1385
روز خوبی برای مردن

 

 

فصل پاییز، کنار ساحل، ساعت 5 و یک دقیقه صبح

 

وقتی که پاهای برهنه اش را از داخل ماشین به بیرون گذاشت و آنها را در زمین ماسه ای نرم و خنک کنار ساحل فرو کرد تازه فهمید کجاست!

آفتاب در دوردست بالاتر از افق دریا ایستاده بود و آرام آرام طلوع میکرد.

کسی کنار ساحل نبود ، انگار که سالها کسی به آنجا نیامده. چشمهایش را بست تا صدای امواج آرام دریا روحش را نوازش دهد. نسیم خنکی بروی صورتش می وزید و حس خوبی به او میداد.

حس تازگی ... حس سبکی ...

با چشمان بسته دستهایش را باز کرد و نفس عمیقی کشید. لبخند به لب داشت ...

تا چشم کار می کرد اثری از هیچ انسانی و یا حتی نشانه هایی از وجود آن نبود.

دکمه های پیراهنش را باز کرد تا تنش هم از این هوای لطیف بی بهره نماند!
هوا هنوز هم کاملا روشن نشده بود.

او تمام شب را در جاده رانندگی کرده بود ...

آنقدر خوشحال و سرمست بود که می خواست در ماسه های مرطوب فرو رود!

به آسمان نگاه کرد... تکه ابرهای سفید در زمینه لاجوردی آسمان حرکت می کردند.

چقدر حس خوبی داشت ... حس تازگی ... حس سبکی ...

روی ماسه های لب ساحل دراز کشید ... چشمهایش را بست ... به صدای امواج گوش کرد ...

 

فصل پاییز، جاده ای باریک، ساعت 12 شب

 

صدای بوق تریلی ها و ماشین های سنگینی که در حال عبور بودند گوشش را آزار می داد. هوای سردی بود . مثل همه شبهای آخر پاییز ...

شیشه ماشین را بالا کشید.

نور ماشینهایی که از روبرو می آمدند چشمش را اذیت می کرد.

پیچ رادیو را چرخاند و سعی کرد که موجی را بگیرد ولی نتوانست. رادیو را خاموش کرد.

شب بدی بود، بدتر از همیشه، ولی امید به فردا او را برای ادامه مصمم تر می کرد.

امید .. انتظار ...  واژه هایی که او باور داشت و معنی آنها را خوب فهمیده بود.

او تمام این سالها را با صبر و تلاشی بی حد گذرانده بود تا نتیجه اش را فردا صبح ببیند.

با خود گفت پس کی این جاده به پایان می رسد؟...

ترانه ای را زیر لب زمزمه می کرد ...

با چشمان خسته ساعتش را نگاه کرد، 5 صبح بود

...

صدای ترمز شدید ... صدای له شدن اتومبیل لای چرخهای تریلی ...

 

فصل پاییز، کوچه ای باریک، ساعت 8 شب

 

بیا مادر بیا از زیر قرآن رد شو ....

مادر اورا از زیر سینی قرآن رد کرد و کاسه را که درون سینی بود در دست گرفت.

برام دعا کن مادر ... این دفعه دیگه  تمومه ...

حلقه ای از اشک در چشمان مادر جمع شد.... نتوانست چیزی بگوید.

مادرش را بوسید و حرکت کرد.

مادر صدایش کرد ... بر نگشت ... 

صدای استارت ماشین...

صدای دور شدن ماشین...

 


   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 52329


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها


شناسنامه رضا

 

 

Reza ID:

Amir ID:

شناسنامه امیر