..::: Xload :::..
                                                                                                مسیری باریک میان واقعیت و رویا
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
موضوع بندی

جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 26 شهریور 1385
بلند شو ماریش ، بلند شو، بلند شو  و لبانم را ببوس

 

بلند شو ماریش ، بلند شو، بلند شو  و لبانم را ببوس
باران گرفته بود ،
آنچنان گریه می کرد که انگار باران صورت خون آلودش را تر نمی کند ، بلکه این قطرات از اشکهای ریزان اوست.
هق هق کنان تن سرد ماریشکا را می فشرد...

درست 8 سال پیش با هم آشنا شدند ، اون موقع ها در دانشکده هنرهای زیبا پاریس ، هنر نو که به کوبیسم یا مکعب ها مشهور شده بود فرا می گرفتند ، هاینریش جوان خیلی تنها بود تقریبا کسی زبان آلمانی بلد نبود تا با او هم صحبت شود ، گاه گداری هم سعی می کرد فرانسه صحبت کند که خیلی هم افتضاح می شد چون بعد از گفتن چند کلمه نمی توانست صحبتش را ادامه دهد ، آن سال هوای بهاری و زیبای پاریس که از رود سن بوی جلبک را به مشام می رساند ذهن فعال هنرجویان دانشگاه را برای کشیدن آثار شگرف و زیبا آماده می کرد، در همین هوای مطبوع بود که هاینریش با تنها کسی آشنا شد که آ لمانی را روان صحبت می کرد، ماریشکا...

ماریشکا هم کلاسی هاینریش نبود آشنایی آنهای از یک کافه به اسم De javou  شروع  شد، آغاز آشنایی ساده بود اما کم کم رابطه از حالت آشنایی به دوستی و درنهایت به علاقه شدید تبدیل شد.
ماریشکا دانشجوی سال سوم ادبیات جرمن بود ،پدرش یک کشاورز روس و مادرش یک فرانسوی بود خودش هم در استالین گراد رشد یافته و سپس برای تحصیل به فرانسه آمده بود. چهره ی سفید ، چشمان روشن و موی بلوند که از خصایص روسهاست را از پدرش به ارث برده بود ،
مادر و پدرش یک سالی بود که به روسیه برگشته بودند ، پدرش باید روی زمین های خانوادگیشان کار می کرد
بعد از چند ماه دوستی ، ماریشکا به خانه هاینریش نقل مکان کرد ، هر روز که می گذشت ، زندگی آن دو بیشتر به هم وابسته می شد ، یک روز صبح  وقتی هاینریش بیدار شد ، طبق عادت رویش را به جای خواب ماریش کرد اما کسی را کنارخود ندید و ماریش رفته بود ، مثل تیری که از کمان شلیک شده باشد از جا کنده شد واقعا نگران و آشفته شده بود ، با صدای بلند و سپس با فریاد داد زد: ماریش ، ماریش... چند لحظه بعد ماریش در حالی که حوله ای به خود پیچیده بود وارد اتاق شد و از قیافه وحشت زده  و نگران هاینریش خنده اش گرفت، ماریشکا هم مانند تمام زنان می دانست که در یک مرد چه نوع احساسی را بر انگیخته ، هاینریش واقعا عاشق شده بود...

یک سال بعدماریشکا طی یک نامه از هاینریش خداحافظی کرد و دلیل ترک کردن هاینریش را با توجیحات بی معنی: پایان روزهای خوش و خاطرات ایجاد شده زا با عقاید متفاوت و عجیب خانوادگی و نبود تفاهم و ارتباط بین فرهنگ و رسوم خانواده اش با هاینریش بیان کرد. هاینریش با تمام دوستان ماریشکا تماس گرفت ، پاریس را زیرورو کرد و در آخر متوجه شد که ماریشکا به استالین گراد بازگشته.
بعد از فارق تحصیلی از دانشگاه هنر به برلین برگشت و در زمینه کوبیسم و هنرهای نو شروع به فعالیت کرد ، چند سال بعد به حذب نازی ملحق شد، و علاقه شدیدی به پیشوا نشان داد، تا جایی که کوبیسم را کنارگذاشت ، چون رایش از هنرهای اکسپرسیونیستی جدید متنفر بود، کم کم جزء فعالان حذب شد ، پس از شروع جنگ ، به ارتش ملحق شد و فرمانده یک گروهان نظامی از گردان سانس که در خود برلین مستقر بود گشت.

1945 روزهای پایانی جنگ

ارتش سرخ به پشت دیوارهای برلین رسیده بود ، آلمانهای در هر قسمت شهر سنگر ساخته بودند تا لااقل به این راحتی تسلیم نشوند،از ارتش آهنین فقط چند گردان باقی مانده بود.

ساعت: 24:00  تاریخ : مه 1945

هاینریش می دانست فردا جنگ تمام می شود و او جزء مرده ها یا اسیران خواهد بود، داخل کلیسا ی سن ژوزت که نیمه خراب شده بود در حال کشیدن آخرین سیگار باقی مانده برایش بود ، تنها صدای ضرب دار باران بود که هم آهنگ پوکهای سیگار او می شد، باران طوری بر طاق سفالی کلیسا برخورد می کرد که انگار می خواست سمفونی خاصی را بنوازد ، خاکستر سیگار با بوی نم باران یکی شده بود و هاینریش را به فکر فروبرده بود، ته مانده ی سیگار همچنان که دود از آن بلند میشد در دستش باقی مانده بود.
صدایی ، سمفونی باران را از نت خارج کرد ، انگار کسی روی خرابه های سقف که روی زمین ریخته بود راه می رفت، قدم ها نزدیک و نزدیک تر می شد، هاینریش ته سیگار را به کناری انداخت و در گوشه ای کمین کرد،تازه وارد که قدی بلند داشت با اورکت نظامی ارتش سرخ وارد شد، نور مهتاب نیمی از دیوار و قسمتی از زمین کلیسا را روشن کرده بود اما سرباز دشمن خارج از نور مهتاب قرار داشت و چهره اش دیده نمی شد، هاینریش دست اش را به سمت سر نیزه برد و آماده بریدن سر دشمن ، احتمالا از سربازان متفرق روس بود که برای گشت زدن آمده بود ، تقریبا تمام برلین زیر پوتین های سربازان روس قرار گرفته بود.
هاینریش به این مسئله واقف بود که احتمالا چند دسته ی دیگر هم از آن گشتی ها در اطراف وجود دارد پس بنابراین باید کار سرباز روس را بدون سر و صدا بکند، تازه وارد شروع به کندوکاو کرد ، هاینریش آرام آرام  به سمت سرباز روس حرکت کرد ، سرباز روس انگار حواسش به اطراف نبود و فقط محو تماشای نگاره های کلیسا بود ، هاینریش کاملا به هدف نزدیک شد، همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد ، به راحتی گلوی سرباز را پاره کرد . خون مانند فواره ای قرمز رنگ از گلویش جهش کرد، سرباز که هنوز کاملا نمرده بود دستانش را در هوا تکان داد و سپس با کمک هاینریش به آرامی روی زمین دراز کشید، نور مهتاب روی چهره سربازطلوع کرد و کم کم چهره سرباز روس  رویت شد.
بدن هاینریش در یک لحظه مانند یخ سرد شد، برای چند ثانیه هیچ نمی توانست بگوید ، خواست فریاد بزند اما صدایی از گلویش خارج نشد . چهره اش سفید شده بود به سختی نفس می کشید مانند دیوانه ای که ترسیده باشد چند قدم به عقب برداشت سپس دوباره به جسد نزدیک شد ، خون همچنان از گلوی بریده شده بیرون می جهید ، قطرات اشک از صورتش فرود آمدن به گریه افتاده بود ، باران همچنان بر صورتش می تاخت، جسد را بین دستانش می فشرد ،بالاخره فریادی زد که از اعماق وجودش فوران می کرد ، به سخن در آمد و با صدایی ناتوان گفت: بلند شو ماریش.

رضا شهریور ۸۵


یکشنبه 19 شهریور 1385
این داستان واقعی ست...

در باز شد و سایه بلندی روی زمین پهن گردید ،به آرامی گام بر میداشت انگار زمین زیر پایش حرکت میکرد نه او روی زمین!
چهره اش کاملا در تاریکی مبهم بود ، تنها می شد قامتش را دید که به نظر بلند قد و چهار شانه می آمد
به سمت انتهای راهرو حرکت می کرد در انتهای راهرو ایستاد و به سمت دری رفت که در سمت راست راهرو قرار داشت ، با کلید خود در را  باز کرد.
تمام اینها در چند ثانیه صورت گرفت ...
مردی دیگر در انتهای راهرو از آسانسور بیرون آمد
این مرد بر عکس مرد قبلی کوتاه قد و چاق بنظر می رسید
به سمت انتهای راهرو در حرکت بود و دری را در سمت چپ راهرو گشود و وارد شد.
این در، روبروی دری بود که مرد قد بلند باز کرده و وارد آن شده بود.
ساعت از نیمه شب گذشته بود و سکوت همچنان ادامه داشت از دور صدای آژیر به گوش می رسید
انگار این راهرو از کل آن شهر جدا بود!
در آپارتمان مرد قد بلند میزی وسط آشپزخانه قرار داشت که روی آن یک لیوان قرار داشت و در ته آن سیگاری را خاموش کرده بودند خرده های نان روی میز مانند یک پاذل بهم ریخته قرار گرفته بودند. یک صندلی چوبی ساده هم کنار میز دیده می شد.
مرد قد بلند در اتاقی بزرگ که خالی از اثاثیه بود روی مبل یک نفره ای نشسته بود و در فکر فرو رفته بود
انگار یکی از مرتاض های هندیست که در حال تمرکز ست و چیزی از اتفاقات اطرافش را متوجه نمی شود
در فکر شبی بود که همسرش برای خرید بیرون رفته بود، زمین از باران عصر آن روز مرطوب بود و  همسرش را در حالی که کنار پیاده رو در کوچه ای افتاده بود پیدا کردند ...
پلیس می گفت: با خشونت هر چه تمام تر مورد تجاوز قرار گرفته و پس از کلنجار با متجاوز که معلوم شده بود یک نفر است با قصاوت کامل گردنش شکسته شده.
مرد بلند قامت یکسال شهر به شهر و کوچه به کوچه گشته بود تا بتواند تصویری از قاتل و بعد هم محل اقامت وی را پیدا کند.
پنهان کردن این مسئله از پلیس نشان دهنده این بود که مرد قد بلند دنبال عدالت شخصیست
هنوز هم چهره کتک خورده و گردن خورد شده همسرش را بیاد داشت که با چه شقاوتی کشته شده بود

زنی که سالها عاشقش بود و تمام روزهای خوش زندگی اش را با او گذرانده بود.
بطرف کمد حرکت کرد و کیفی را از کمد بیرون آورد...

...
در آپارتمان روبرویی مرد کوتاه قد که حالا زیر نور چراغ می شد چهر اش را کاملا دید
در حال آماده کردن نوشیدنی بود
با چشمان ریز آبی رنگ و سری کاملا طاس در حال مخلوط کردن چند مشروب بود
تکه های یخ را با انگشتان زمخت خود داخل لیوان ریخت ، جرعه ای نوشید ...

 از پشت در صدایی شنید ... لیوان را آرام روی میز گذاشت و به سمت گنجه رفت و اسلحه کمری اش را بر داشت ... از پشت چشمی نگاه کرد ، راهرو نیمه تاریک بود و کسی دیده نمیشد
با صدای بم آهسته گفت کیه؟ .... صدایی نشنید

در را تا نیمه باز کرد و با احتیاط از آپارتمان خارج شد
در تاریکی وجود کسی را حس کرد... کمی به سمت گوشه تاریک راهرو حرکت کرد
در یک آن ضربه سختی را روی سرش حس کرد ... همه جا تیره و تار شد ...
وقتی چشم باز کرد خودش را کاملا لخت روی یک صندلی دید ، سعی کرد حرکت کند اما انگار کاملا به صندلی آشپزخانه خودش بسته شده بود.
صندلی که از جنس فلز بود با چیزی به زمین محکم شده بود وقتی نگاه کرد دید با ورقه هایی به زمین پیچ شده است!
سعی کرد فریاد بزند اما دهانش با نوار چسب پهنی بسته شده بود.
از پشت سر صدایی شنید ... چیزی شبیه حرکت یک چرخ
وجود کس را پشت سر خود احساس کرد اما نمی توانست بر گردد.

 در کنار خودش یک سرم را دید که از یک میله آویزان بود و روی چهار چرخ حرکت می کند ...
 سوزنی در بازوی راستش فرو رفت . سوزش خفیفی را حس کرد اما چون دستانش از پشت بسته شده بود چیزی نمی دید
حتی نمی توانست بپرسد چرا به آن وضعیت در آمده یا آن شخصیت چه خصومتی می تواند با وی داشته باشد؟
این سوال خیلی سریع توسط آن شخص پاسخ داده شد تا نیازی به پرسش هم نباشد ...
مردی که پشت سرش بود با صدایی خشن که نشان از اوج عصبانیت و نفرت بود گفت "تو همسر مرا پاییز سال گذشته در کوچه ای تاریک در پایتخت مورد تجاز قراردادی و بعد هم گردنش را با قصاوت شکستی ، خیلی وقت بود که انتظار چنین لحظه ای را می کشیدم"
مرد کوتاه قد که تازه فهمیده بود چه بلایی سرش آمده با دهان بسته التماس می کرد اما صدایش به جایی نمی رسید...

 برای چند ثانیه صدایی از پشت سر نشنید ... چند ثانیه بعد که به اندازه یک قرن برای مرد کوتاه قد طول کشید صدای یک دریل که در حال روشن قرار داشت شنیده شد. التماس مرد کوتاه قد بیشتر شد اما شوهر آن زن که همان مرد قد بلند بود بدون توجه به التماس او با درل نزدیک می شد
مته درل که  گرم شده بود را روی شانه چپ خود احساس کرد ، مرد قد بلند شروع کرد به سوراخ کردن شانه او مته اول پوست و سپس گوشت را تکه تکه برید ، تا چند لحظه بعد مته به استخوان رسید و فشار دست مرد قد بلند بیشتر و بیشتر شد تا استخوان از وسط شکست مرد کوتاه با دهان بسته هرچه خورده بود بالا آورد اما از دهانش باریکه ای بیش از مایع تهوع خارج نشد.
مرد خشن بدون هیچ گونه ترحمی مته را خارج کرد شانه مرد کوتاه طوری خون ریزی می کرد که تمام سمت چپ بدنش سرخ شده بود و خون از روی پای چپش مانند یک جوی باریک با سرعتی کم سرازیر بود
مرد بلند قد درل را روی زمین رها کرد، مرد کوتاه در این فاصله از حال رفت و بی هوش شد ، مرد بلند قد سطل آبی را روی او خالی کرد تا به هوش بیاید ، سطل را به کناری انداخت به سمت ضبط صوت حرکت کرد و یک تراک جدید از موسیقی راک را انتخاب کرد این آهنگ که شعرش به مضمون
 خون ، خون ، که باید شسته شود بود با ناله مرد کوتاه قد همراه شده بود
مرد قد بلند به سمت دریل روی زمین رفت ، آن را برداشت و به سمت شانه راست مرد کوتاه قد رفت
مرد کوتاه دیگر نائی برای ناله کردن نداشت ، مرد قد بلند شروع کرد به سوراخ کردن شانه سمت راست تا به استخوان رسید و آن را هم سوراخ کرد، مرد کوتاه به حالت نیمه دیوانه درآمده بود و فقط خودش را عقب جلو می کرد
مرد قد بلند با چند تا پیچ و بست به سمت او برگشت و شروع کرد سوراخ هارا با بست ،پیچ کردن و قلابی را از هر شانه مرد کوتاه قد در آورد
قلاب ها را به سر طنابی بست و از قلاب دیگری که در سقف بود آویزان کرد ، سر طناب را شروع به کشیدن کرد ، مرد کوتاه که حس می کرد شانه هایش از داخل بدنش در حال خارج شدن است کاملا
عاجز شده بود در یک لحظه صدای شکستن استخوان شنیده شد و استخوانهای شانه مرد کوتاه بشکل غیر مرتب از بدنش خارج شد، استخوانهایی شکسته شده از وسط و کاملا خون آلود . مرد کوتاه زجه می زد تا شاید سریعتر مرد قد بلند او را بکشد
عذابی که تا بحال در کل عمر خود کشیده بود به اندازه یک ثانیه از این عذاب نبود که در حال تحمل کردن آن بود
بدن فربه او هم که نشان از قدرت جسمانی بود نمی گذاشت تا زودتر بمیرد
بیاد ضجه های زن افتاد که در کوچه خلوت اسیر عمل کثیف و غیر انسانی او شده بود ، بیاد آورد که شهوتش طوری او را دیوانه کرده بود که نمی توانست بدون تجاوز به آن زن او را رها کند ، بعد از اتمام کارش هم دید دیگر نمی تواند آن زن را آنطور رها کند و حتما توسط پلیس به دام خواهد افتاد و گردنش را شکست. آن زن هشتمین زنی بود که طی یکسال گذشته مورد تجاوز و قتل او قرار گرفته بود.
وقتی از این افکار خارج شد مرد قد بلند تازه پای راستش را از مچ بریده بود و داشت پای چپش را می برید
بعد از بریدن پای چپش مرد قد بلند که بدون تامل در حال کار کردن روی مرد کوتاه بود بسمت پشت او حرکت کرد ، دستاهای مرد کوتاه را باز کرد و طناب را که به شانه اش قلاب شده بود پاره کرد با لگدی مرد کوتاه را واداشت تا روی پاهای بریده شده اش که استخوانهای انتهایی پایهایش به شمار میرفت بایستد
اما مرد کوتاه مانند یک لاشه بر روی زمین افتاد ، مرد قد بلند او روی زانوانش بلند کرد دستش را دراز کرد و شیشه بنزینی را که کنارش روی زمین گذاشته بود برداشت و تمام محتوایات آن را در حلق و سپس بدن مرد کوتاه خالی کرد ، نوار چسب دهان مرد کوتاه را که برای ریختن بنزین باز کرده بود کاملا از دور سر او دور کرد گاز انبری را که روی میز گذاشته بود بر داشت ، دهان مرد کوتاه را باز کرد و با نوک گازانبر ، زبان مرد کوتاه را گرفت ، سپس با تمام نیرویی که در بازوانش داشت زبان مرد کوتاه را از حلقش بیرون کشید و به کناری انداخت ، بوی بنزین که با بوی خون همراه شده بود تمام اتاق را گرفته بود مرد کوتاه را همانطور رها کرد روی زمین مرد کوتاه همچنان نفس می کشید و صدای ناله ای از اعماق وجودش بیرون میزد
مرد بلند قد فندکی را از جیبش بیرون آورد، فندک را روشن کرد ،مرد کوتاه همچنان ناله می کرد ، فندک را روی سرش رها کرد ، آتش گر گرفت و تمام بدن مرد کوتاه را مشتعل کرد... آتشی که خود با اعمال کثیف و جنایتکارانه برای خود افروخته بود.

 


چهارشنبه 15 شهریور 1385
یادداشتی درباره سریال تلویزیونی نرگس

 

برگ برنده

 

از ابتدای تابستان امسال هر شب. اکثر مردم ایران پای تلویزیون های خود می نشینند و ماجرای سریال تلویزیونی نرگس را پیگیری می کنند. سریالی که با تمام کاستی هایش توانسته مخاطب زیادی را به خود جذب کند. در تاریخ ساخت مجموعه های تلویزیونی دنباله دار، نرگس یکی از استثنائاتی است که طی چند سال اخیر در تلویزیون تولید و پخش شده. نرگس چه به لحاظ محتوا و چه به لحاظ ساختار و حجم تولید پدیده ای در تولید برنامه های تلویزیون ایران به شمار می رود.

حال در این چند سطر می خواهم به بررسی چرایی اقبال عمومی این سریال بپردازم.

سیروس مقدم کارگردان و مسعود بهبهانی نیا نویسنده دو چهره شناخته شده در مجموعه های تلویزیونی هستند. مقدم با کارهای گذشته اش همچون مسافر ، پلیس جوان، ریحانه و ... پای ثابت کارهای تلویزیونی است ولی چرا با ساخت مجموعه نرگس نامش بیش از گذشته بر سر زبانها افتاد؟

مردم ما به لحاظ نحوه زندگی و آداب و رسوم رایج در جامعه بیشتر با داستانهای رئال که خود آنها گاه شاهد این ماجراها در زندگی خود هستند و گاه خود درگیر ماجراهای مشابهی می شوند ارتباط برقرار می کنند و این از خصوصیات مخاطب عام ایرانی است.

تماشاگر خسته تلویزیون حوصله فکر درباره پیچیدگی یک داستان غیر واقعی را ندارد و به سرعت با اولین ارتباط برقرار نکردن آنرا حذف می کند. البته این فضیلتی به شمار نمی رود و باعث تعمق است که چرا مردم یک جامعه آنقدر سواد بصری نداشته باشند تا بتوانند موضوعات انتزاعی را در ذهن خود تجزیه تحلیل و با آنها ارتباط برقرار کنند.

از موضوع دور نشویم که نرگس با دست گذاشتن روی نکاتی که همیشه ذهن تماشاگر ایرانی پی جو آنها بوده توانسته خیل عظیمی از مردم را طرفدار خود کند. مسائلی چون عداوت، حسادت، ازدواج، دوستی دختر و پسر، طلاق و دهها مسئله ریز و درشت و جذاب خاله زنکی!

درباره کارگردانی و بازیگری در این سریال می توان بحثهای فراوانی کرد ولی تا جایی که من شاهد بودم سریال از نیمه دوم و پس از فوت مرحوم پوپک گلدره جدی تر دنبال شده و روی آن بیشتر کار شده هر چند که برای پر کردن فضاهای خالی پیامهای سازمان بهینه سازی مصرف انرژی در قالب جلسات یک شرکت لابه لای آن گنجانده شده است.

بازی ستاره اسکندری و کلا شخصیت نرگس را نمی پسندم چون واقعا تک بعدی به آن پرداخته شده دختری آرام، ساکت، مهربان، رنج کشیده و بسیار مثبت! ولی انصافا شخصیت نرگس با بازی اسکندری باور پذیرتر و ظریف تر اجرا شد.

هر چند شخصیت نسرین هم تا حدودی تک بعدی بوده ولی بازی عاطفه نوری توانسته شخصیت مستقل و باور پذیری به نقشش بدهد هر چند که تشابه نقشش با نقشی که در دوران سرکشی بازی کرده بود از خلاقیت در اجرای نقشش می کاهد ولی نوری با زیرکی هر چه تمام توانسته از اجرای دوباره آن نقش پرهیز کند.

مهدی سلوکی در نقش بهروز هم توانسته تا حدود زیادی به نقشش نزدیک شود و آنرا به عنوان یک جوان نازپرورده از خانواده ای متمول با احساسات و عواطف کودکانه به تماشاگر بقبولاند، بازیگری که هر چند تا به حال در نقش درخشانی ظاهر نشده ولی بازی در نقش بهروز نقطه عطفی در کارنامه وی می باشد. 

از حق نگذریم که حسن پور شیرازی پدیده ای در بازیگری به شمار می رود، پدیده ای که کمی دیر کشف شد. پورشیرازی را در گذشته بعنوان عروسک گردان و صدا پیشه عروسکها می شناختیم ولی در سالهای اخیر او توانایی خود را در بازیگری با ایفای نقش در فیلمهایی چون مهمان مامان و سریالهایی چون سفر سبز ثابت کرد. شخصیت پیچیده و چند لایه شوکت چه در فیلمنامه و چه در اجرا به نحو احسن ساخته و پرداخته شده و این نشان می دهد که تمام داستام فیلم بروی این شخصیت محوری می چرخد البته شخصیتهای دیگر چون ابراهیمی، احسان سعیدی و ... دارای نکات مثبتی در شخصیت پردازی داستانهای تصویری هستند.

در کل نرگس با تمام کاستی هایش توانست رکورد تماشاگر تلویزیونی را پس از انقلاب بشکند و به پرطرفدارترین و پر تماشاگرترین تبدیل شود. ای کاش به لحاظ مونتاژ ، موسیقی و تصویربرداری توجه بیشتری به این سریال می شد تا شاهد اثری در حد استاندارد می بودیم

البته در این وضعیت عدم استقبال از تلویزیون وطنی و رواج شبکه های ماهواره ای نرگس به برگ برنده ای در دست تلویزیون ایران تبدیل شد که جای امیدواریست.

 


پنجشنبه 2 شهریور 1385
درباره یک هنرمند

 

 

استاد بابک بیات در سال 1325 در شهر تهران به دنیا آمد.از سن 19 سالگى در اپراى تهران و زیر نظر خانم اولین باغچه بان, آقاى ثمین باغچه بان و نصرت الله زابلى با موسیقى کلاسیک و جهانى آشنا شد و در حدود پنج سال همکارى خود را با این اپرا ادامه داد بعد از آن با محمد اوشال آهنگساز و رهبر ارکستر جاز فولکوریک دوستى عمیقى پیدا کرد که این دوستى به ادامه هارمونى و آکومپانى مان و فراگیرى دیگر اشتیاقات موسیقایى بیات منجر شد.ایرج جنتى عطایى شاعر و ترانه سرا و نمایشنامه نویس که از دوران کودکى تا قبل از انقلاب با بابک بیات همگام با هم موسیقى ترانه را ادامه دادند, در زندگى بیات و خانواده اش بسیار موثر بود, که این دوستى به ساخت ترانه هاى بسیارى از جمله : غریبه, جنگل, بن بست, خونه, فریاد زیر آب, على کنکورى, تپش, خاتون, سایه, خورجین (بانوى شرقى), فصل بد خاکسترى (روح بزرگوار), سقف, هیچ کسى مثل تو نبود, طلایه دار (اى بزرگ موندنى) و بسیارى ترانه هاى دیگر منجر شد.

بابک بیات موسیقى فیلم را با فیلم غریبه که با همراهى واروژان ساخته شد, شروع کرد.بعد از فیلم غریبه,بیات موسیقى فیلم هاى : خوشید در مرداب, شب آفتابى ( با ترانه عروسک قصه من), برهنه تا ظهر با سرعت, فریاد زیر آب, سریال چنگک و بسیارى موسیقى بیلم هاى دیگر را ساخت.
بعد از پیروزى انقلاب بابک بیات فعالیت موسیقى را در شرکت ابتکار, همراه با دوستش ابراهیم زال زاده و با کاست قاصدک, زندگى نامه صمد بهرنگى و بصورت ترانه هاى کودکانه خانم سیمین غدیرى آغاز نمود.پس از آن کاست خروس زرى پیرهن پرى را به همراه احمد شاملو و کاست هاى سکوت سرشار از ناگفته هاست و چیدن سپیده دم را با صداى احمد شاملو موسیقى ساخت.
بابک بیات موسیقى فیلم را در بعد از انقلاب با فیلم مرگ یزد گرد ساخته بهرام بیضایى شروع کرد و در سال 1362 موسیقى فیلم هاى نقطه ضعف و ریشه در خون را ساخت و در سالهاى بعد براى فیلم هاى شاید وقتى دیگر و مسافران ساخته هاى بهرام بیضایى, سریال سلطان و شبان, کشتى آنجلیکا, عروس, پرده آخر, طلسم, مرسدس, جهان پهلوان تختى, دستهاى آلوده, اتوبوس, قرمز, دو زن, شیدا و در حدود 90 فیلم سینمایى موسیقى نوشته است و آخرین سریالى که وى براى آن موسیقى ساخته است سریال ولایت عشق است. موسیقی فیلم مرسدس به کارگردانی مسعود کیمیایی نقطه عطفی در موسیقی فیلم در ایران محسوب می شود و یکی از آثار ماندگار و به یاد ماندنی است.

بابک بیات در سال 1369 پس از چند بار کاندید بودن براى موسیقى فیلم بالاخره این سال وقتى که از پنج کاندید موسیقى فیلم سه بار نام او را اعلام کردند جایزه سیمرغ بلورین فجر را براى فیلم عروس دریافت کرد.همچنین در سال 1375 وقتى که از بین چهار کاندید دو بار نامش اعلام شد, مجددا سیمرغ بلورین را دریافت نمود.در خانه سینما براى فیلم ساحره جایزه اول موسیقى فیلم را دریافت کرد.در جشن گزارش فیلم جایزه بهترین آهنگسازى را براى صد سالگى سینما از آن خود کرد.
در سال 1381 در مراسمى که در شیراز برگزار شد از بابک بیات و چهار هنرمند بزرگ دیگر ایران تقدیر به عمل آمد.همچنین در همین سال و در مراسمى دیگر از بابک بیات به خاطر یک عمر تلاش در زمینه ترانه ایران تقدید شد که در این مراسم پیامهایى از ایرج جنتى عطایى، بهرام بیضایى و... قرائت گردید.

از دیگر فعالیتهایى بابک بیات در این سالها ساخت قطعه کرال و ارکسترال "سرزمین خورشید" بود، که در سال 1376 توسط ارکستر سمفونیک تهران و به رهبرى استاد "فریدون ناصرى" اجرا شد.
بابک بیات در کنار ساخت موسیقى, حدود هشت سال است که در دانشگاههاى تهران مشغول به کار بوده و موسیقى فیلم تدریس مى کند.
بابک بیات همیشه از دوستانش مانند محمد اوشال, ایرج جنتى عطایى, خسرو شریف پور و مهندس فریدون حمیدى و ... که مشوق او بودند یاد مى کند.از دوستیش با ایرج جنتى عطایى و خاطراتشان, از سفرش با احمد شاملو به کشور سوئد که موسیقى اش صداى شاملو را در شبهاى شعر در کنسرت هوست و چند جاى دیگر که به چند ماه انجامید همراهى مى کرد, و از خاطراتش با نصرت رحمانى:
"
زندگى بازیست, ما خود صحنه مى سازیم تا بازیگر بازیچه هاى دیگران باشیم, واى زین برد روان فرساى, من بازیگر بازیچه هاى دیگران بودم, گرچه مى دانستم این افسانه را از پیش, زندگى بازیست.
وزمزمه مى کند شاملو را که: "همه لرزش دست و دلم, از آن بود که عشق پناهى گردد,پروازى نه گریزگاهى گردد, آى عشق آى عشق چهره آبیت پیدا نیست."

از شفیعى کدکنى مى گوید.از ایرج جنتى عطایى مى گوید و از پرسه هاى در کوچه پس کوچه هاى جنوب شهر تهران.از سینما رفتن هاى ساعت 11 صبح و سینما نیاگارا.از اسفندیار منفرد زاده و و دوستى هاى قدیمى و از ملودیهاى او که از بچه تهران قدیم صحبت می کند.از جمعه، از رضا موتورى، فرهاد مهراد و شهیار قنبرى.از واروژان، از محمد اوشال و رفاقتهایشان که حتى بلنداى بلندترین سپیدارها هم به اندازه آن نیست.از بهرام بیضایى و استادى و احاطه اش در موسیقى فیلمى که قرار است برایش نوشته شود.از احمد شاملو و همسرش آیداى مهربان.

بابک به زندگى گذشته خود مى بالد واز بیان آن ترسى ندارد.  

در زندگى بابک مرگ پسرش بسیار اثر گذار بود.پسرش "مانى" که ده سال از بهترین دوران زندگى بابک را با او گذراند و تنها یک کودک سرمایه ذهنى یک پدر بود و شاید هم آن کودک، پدر بابک بود که خود را براى بابک ده ساله کرده بود.و بعد بزرگوارانه و ساکت و عمیق، با فریادهایى از درونش مرد و بابک را به دنبال خود برد، که بابک موسیقى اش را بسازد و نزد زندگان بماند.او بسان عشق "ارف ئوس" رفت و بابک بسان "ارف ئوس" آنقدر نواخت، نواخت که خداوند پس از چهار سال کودکش را به او برگرداند.و این کودک نامش "بامداد" است، و خدا معجزه اى کرد و در کنار "بامداد"، "باربد" را هم به بابک هدیه کرد. بابک همیشه از دخترش "غزل" که در آینده نزدیک از هنرمندان نقاش خواهد شد و دو پسرش "باربد" و "بامداد" که موسیقى را دنبال می کنند، رضایتمندانه صحبت مى کند.

بسیاری از خوانندگان موفقیت حرفه ای خود را مدیون ملودی های دلنشین و روحنواز بابک بیات هستند، ملودی هایی که از دل برمی آمده و به دل می نشست. ابی، داریوش اقبالی، ستار، گوگوش، مانی رهنما، حامی، خشایار اعتمادی، نیما مسیحا، محمد اصفهانی، مهرداد شهسوارزاده و ... خوانندگانی هستند که در آغاز فعالیت هنری خود با بابک بیات آشنا شدند و به شهرت رسیدند. متاسفانه وب سایت این هنرمند ارزشمند به دلایل نامعلومی فیلتر شده!

بابک بیات چند سالی است که کم کار شده و فعالیت خود را به ساخت تک آهنگهایی برای خوانندگان خارج و داخل محدود کرده و برای فیلمی آهنگسازی نکرده.

برای وی  که از مشاهیر موسیقی مردمی ایران به شمار می رود و به تازگی از سفر کانادا به ایران بازگشته آرزوی سلامتی و توفیق روزافزون دارم.

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 52321


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها


شناسنامه رضا

 

 

Reza ID:

Amir ID:

شناسنامه امیر