..::: Xload :::..
                                                                                                مسیری باریک میان واقعیت و رویا
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 مهر 1385
ارتباط قطع سه درخت اهوازی با انتخابات!!!

این تصویر از یکی از خیابان‌های کیانشهر اهواز گرفته شده است. توضیح تصویر این‌که شبانه سر سه درخت اکالیپتوس را قطع کردند تا تصاویر انتخاباتی آقای فلاحیان بهتر دیده شود.نمی‌دانم راجع به این تصویر چه می‌توان گفت یا نوشت، اما از بابت قطع درختان بسیار ناراحت و متأسفم.



 


یکشنبه 23 مهر 1385
نشانه ها ...

 

نور چراغهای بزرگراه یکی در میان، خاموش و روشن به داخل ماشین میتابد. ساعت از نیمه شب گذشته، بی هدف در مسیری طولانی در حرکتم شب دلگیریست، آسمان کبود و بغض گرفته و مسیر خلوت، هیچ کس در بزرگراه نیست انگار ساعتهاست که شهر به خواب رفته!

تک و توک مردمی را میبینم که با لباسهای مشکی آرام از کنار خیابان در حال گذرند ...

سپوری را میبینم که در کناری روی تخته سنگی رو به بیابان کنار مسیر نشسته و دوردست را می نگرد ... چه شب غمناکی ... بغض گلویم را می فشارد ولی توان گریستن ندارم ...

به دنبال خلوتی هستم که تا سحر در آنجا روی زمین سرد بنشینم و آسمان را نگاه کنم. از شلوغی بیزارم می خواهم در این شب در گوشه ای رو به آسمان خدا ستاره ای را بیابم که امشب خاموش می شود ... چه حس غریبی دارم  و چه اندوه بی حدی ...

می خواهم با چشم بسته و هنجره ای پرفریاد در این مسیر بروم تا شاید غروب ستاره را کمی بیشتر شاهد باشم ...

امشب شب عاشقان است، شب عاشقانی که تا سحر بیشتر فرصت دیدار معشوقشان را ندارند ...

کاش متحول میشدم و یا ای کاش حتی اندکی به خود می آمدم ... کاش در این مسیر رستگار میشدم ولی افسوس ...

می خواهم امشب تبدیل به ذره ای شوم یا شاید قطره ای و از سر شرم در زمین نفوذ کنم ... خدایا چقدر انسان فراموشکار است ... چقدر زود فراموش می کند که از کجا آمده و به کجا می رود...

امشب من شرمسار ستاره ام... ستارهای که حتی در روز هم شاهدند که من چه میکنم ...

این شب و این لحظات را سالهاست که مردم به خاطر دارند نسل به نسل، پشت به پشت ولی نمی دانم چرا فردای امشب همه فراموش میکنند و اشکهایشان و راز و نیازشان را پشت درهای بسته فراموشی رها میکنند ...

سالها بود که غافل بودم ولی امشب می خواهم به خود بیاییم ...

شب بیداری و ریختن اشک دلیل خوبی برای رهایی از غفلت نیست ... راه بهتری می جویم ...

شاید اگر آن اتفاق امروز نمی افتاد من هم چون دیگر غافلان امشب پلکهایم را با خیال آسوده روی هم می گذاشتم ولی ...

شاید آن اتفاق نشانه ای بوده و یا شاید هم تلنگری ... نمی دانم...

تلنگر ... نشانه ... چه می شود گفت؟

نمی خواهم امشب برای شفای مجروحی که امروز زیر چرخهای اتفاق به کما رفت دعا کنم چون معتقدم به حکمت الهی ... نمی خواهم شفای او را از کسی بخواهم که حاکم است و جان می دهد و جان می گیرد ... می خواهم شکر گذار باشم ... شاکر درگاهی که تلنگرش گاه طوفانی است و گاه نسیمی بهاری ...

می خواهم امشب برای خود و آنهایی دعا کنم که در پیله نفوذ ناپذیر غفلت گرفتارند... شاید روزنی باز شود و باریکه ای از نور به داخل بتابد و وجودمان را روشنایی بخشد ...  آمین

 


یکشنبه 9 مهر 1385
Juan Sartuos

نور سفید طوری همه جا را گرفته بود که انگار دنیا از رنگ سفید و ساده ساخته شده و تنها رنگ سفید است که قابل رویته. سعی کرد چشمانش را به نور عادت دهد ، کم کم دنیای سفید کم نور و کم نورتر شد . صدای وزه مهتابی بالای سرش را که مانند صدای پرواز مگس بود می شنید، اتاقی بود سفید با چند دستگاه الکترونیکی که به بدنش وصل کرده بودند ضربان قلبش را روی مانیتور میدید برای تنفس از دستگاه تنفس مصنوعی استفاده می کرد، دست راستش هم به یک سرم وصل بود .
کاملا درک کرد که در اتاق یک بیمارستان خوابیده ، سرش بطور عجیبی درد می کرد تقریبا به غیر از دست راستش که آن هم تیر می کشید هیچ کدام از اعضای بدنش را احساس نمی کرد.  دستش سوزن سوزن می شد انگار سالهاست که خواب رفته و حالا بیدار می شود.کسانی داشتند نزدیک می شدند این را از روی صدای مرتب قدمهایشان همراه با صحبت های نا مفهوم می توان فهمید.با ترس و لرز چشمانش را نیمه باز نگاه داشت تا متوجه بیدار شدنش نشوند
دو پرستار سفید پوش وارد شدند ...
- سیلیانا امروز برایش دعا کرد ، مرد بیچاره در اوج فقر باید اینطور زمین گیر شود ، واقعا بدبختی بدبختی می آورد.
پرستار خپل که صورت جوگندمی داشت در حالی که با میز کنار دستش ور می رفت، پرینتهای دستگاه را مطالعه میکرد ، انگار چیز زیادی تغییر نکرده بود یا شایدهم پرستارخوش ذوق ما چیز زیادی دستگیرش نشده بود.
پرستاردوم که چهره اش در دید نبود با صدای نازک جواب داد: زندگی از قبل همینطور بوده و خواهد بود بنظر من دعا هیچ تاثیری روی زندگی ما نمی گذاره
پرستار فربه در حالی که سرنگی را پر میکرد گفت: اعتقاد همیشه موثر بوده ، خداوند معتقدان را ،که با ایمان دعا می کنند کمک می کند.
پرستار دوم با حالت تمسخر: آمین
- بنظر من این مرد اگر بمیرد برای خانواده اش مفید تر بود و باعث خوشبختی شان میشد، بیمه اعلام کرده اگر بمیرد آینده خانواده اش تامین است ، من طبق واقعیت روز فکر می کنم کافیست از کما خارج نشود و در همین حالت بمیرد آنوقت دیگر هیچ نگرانی برای خانواده فقیرش باقی نمی ماند. پرستار فربه پس از تزریق سرنگ به سرم   سری از روی تاسف تکان داد وبدون اینکه چیزی بگوید همراه با همکارش از اتاق خارج شد.

باید یک مقدار تمرکز می کرد تا یادش بیاید که چه اتفاقی افتاد که اینطور روی تخت بیمارستان افتاده است. ذره ذره همه چیز بصورت سایه هایی برایش نمایان گشت سایه ها لحظه به لحظه واضح تر می شدند و شکل می گرفتند ، بوی دود احساس می کرد انگار که صحنه ی تصادف دوباره در حال اتفاق بود.

ساعت 12 شب   منزل آقای خوان سارتوس
باید بچه ها را یک مدت بفرستیم پیش آشناها ، ما حتی هزینه گرم کردنشان را هم نداریم ، خوان رویش را به بچه هایش که خوابیده بودند کرد، مویست همسرش راست می گفت بچه ها با وجود برودت هوای خانه سرما خورده بودند برای او دوری از بچه ها یعنی پایان کار خانواده اصلا دلش نمی خواست این اتفاق بیافتد ،
چرا جواب نمی دهی، ما که نمی توانیم آنهارا به کشتن دهیم ! خواهرم می تواند برای مدتی آنها را پیش خودش نگهدارد تا اوضاع ما بهتر شود .
آبل بیدار شده بود و داشت سلفه می کرد خوان بلند شد و بسمتش رفت
آبل پسرم چیزی نیست آرام بخواب،آبل همچنان سلفه می کرد بچه های دیگر هم بیدار شدند مویست به کمک خوان آمد و گفت : تو اگر همسر خوبی برای من و پدر مهربانی بودی می گذاشتی بچه هارا برای مدتی از این وضع نجات دهم تا ما بتوانیم خودمان را یک مقدار جمع و جور کنیم ، خوان از اتاق خارج شد هنوز نمی توانست تصمیم بگیرد مدتها بود که از زندگی سرنوشت و کلا خودش منزجر شده بود فشار بدهی ها طوری بود که کمترین پول برای مخارج را هم باید دوباره قرض می کرد.

ساعت 5 صبح   جاده ی 321 غربی
پلیس پشت بی سیم گزارش می دهد : کامیون حامل گوشت سرد متعلق به شرکت میت اسپریت در حال گذشتن از جاده ی 321 با خارج شدن چرخ عقب از محور ، چپ کرده است وضع راننده وخیم گزارش می شود ، نیاز فوری به آمبولانس تمام.

صدای وز مهتابی تمامی نداشت دلش می خواست بلندمیشد و با تمام توان مهتابی را خورد می کرد ، قطره های سرم سقوط می کردند و صدای چکیدن آنهارا بوضوح می شنید، از ساعت و زمان خبری نداشت وفقط می دانست که چطور این بلا سرش آمده بود، سعی کرد تکانی به دستش دهد دستش را به سمت میز داروها دراز کرد ، سعی میکرد میز را حرکت دهد قطره های سرم همچنان می چکیدن میز کمی تکان خورد ، از دور صدای قدمهایی شنیده می شد که در حال نزدیک شدن بود ، فشار را بیشتر کرد میز کمی روی چرخهایش کردش کرد ، برای یک لحظه همه جا ساکت شد با تمام نیرویی که در توان داشت میز را هل داد میز با صدای جیر جیر مانندی حرکت کرد سیم برق از پریز خارج شد و میز روی زمین واژگون گشت . دستگاه تنفس خاموش شد . خوان احساس عجیبی پیدا کرد، حس کرد کودکانش را دکنار مویست خندان می بیند که با لباس های زیبا برایش دست تکان می دهند ، همه می خندیدند حتی خوان.

روزنامه ی صبح: بگزارش پلیس جنایی خوان سارتوس با اقدام به خودکش دار فانی را ودا گفت . انگیزه متوفی دریافت مستمری مادالعمر از اداره ی بیمه برای اعضای خانواده اش ذکر شد.اداره بیمه با اعلام تاسف از این واقعه هیچ گونه وجهی را به خانواده ی متوفی پرداخت نخواهد کرد.

رضا مهر ۸۵


پنجشنبه 6 مهر 1385
ستاره

 

این نور یک ستاره پرنوراست که از پنجره اتاق به صورتم میتابد ... آسمان هنوز تاریک است ...

پنجره باز ، چه هوای خنکی ... صورتم را نوازش میکند ... چه حس زیبایی ... هیچ وقت نزدیک صبح،  در آسمان چنین ستاره ای ندیده بودم ... چقدر به زمین نزدیک است!

طنین آوایی از دور به گوش میرسد ...

خدا بزرگ است ...

راحت تر نفس می کشم ...

خدا را شکر ...

در رختخوابم دراز کشیده ام و آسمان را می نگرم ...

شهادت میدهم که هیچ خدایی نیست جز خدای بزرگ ...

یک شهاب در عمق آسمان آز جلوی چشمم گذر می کند ...

بشتابید بسوی نماز ...

نماز ... یعنی تقرب به درگاه الهی ...

بشتابید بسوی بهترین عمل ... این را صوت ملکوتی می گوید ...

کارهای بهتری هم هست اما ...

صدای آسمانی دوباره مرا به عبادت فرا می خواند ... ولی آیا عبادتی هم بهتر از تماشای ستاره پرنور هست؟

کمی به شفق مانده ... دم صبح است ...

ستاره کم نور میشود ... آسمان روشن ...

شاید خواب بودم و یا در خواب دیدم ...

مدتی است به امید دیدن ستاره پرنور دمی به طلوع نمانده چشمانم را باز می کنم ...


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 52310


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها


شناسنامه رضا

 

 

Reza ID:

Amir ID:

شناسنامه امیر