نور چراغهای بزرگراه یکی در میان، خاموش و روشن به داخل ماشین میتابد. ساعت از نیمه شب گذشته، بی هدف در مسیری طولانی در حرکتم شب دلگیریست، آسمان کبود و بغض گرفته و مسیر خلوت، هیچ کس در بزرگراه نیست انگار ساعتهاست که شهر به خواب رفته!
تک و توک مردمی را میبینم که با لباسهای مشکی آرام از کنار خیابان در حال گذرند ...
سپوری را میبینم که در کناری روی تخته سنگی رو به بیابان کنار مسیر نشسته و دوردست را می نگرد ... چه شب غمناکی ... بغض گلویم را می فشارد ولی توان گریستن ندارم ...
به دنبال خلوتی هستم که تا سحر در آنجا روی زمین سرد بنشینم و آسمان را نگاه کنم. از شلوغی بیزارم می خواهم در این شب در گوشه ای رو به آسمان خدا ستاره ای را بیابم که امشب خاموش می شود ... چه حس غریبی دارم و چه اندوه بی حدی ...
می خواهم با چشم بسته و هنجره ای پرفریاد در این مسیر بروم تا شاید غروب ستاره را کمی بیشتر شاهد باشم ...
امشب شب عاشقان است، شب عاشقانی که تا سحر بیشتر فرصت دیدار معشوقشان را ندارند ...
کاش متحول میشدم و یا ای کاش حتی اندکی به خود می آمدم ... کاش در این مسیر رستگار میشدم ولی افسوس ...
می خواهم امشب تبدیل به ذره ای شوم یا شاید قطره ای و از سر شرم در زمین نفوذ کنم ... خدایا چقدر انسان فراموشکار است ... چقدر زود فراموش می کند که از کجا آمده و به کجا می رود...
امشب من شرمسار ستاره ام... ستارهای که حتی در روز هم شاهدند که من چه میکنم ...
این شب و این لحظات را سالهاست که مردم به خاطر دارند نسل به نسل، پشت به پشت ولی نمی دانم چرا فردای امشب همه فراموش میکنند و اشکهایشان و راز و نیازشان را پشت درهای بسته فراموشی رها میکنند ...
سالها بود که غافل بودم ولی امشب می خواهم به خود بیاییم ...
شب بیداری و ریختن اشک دلیل خوبی برای رهایی از غفلت نیست ... راه بهتری می جویم ...
شاید اگر آن اتفاق امروز نمی افتاد من هم چون دیگر غافلان امشب پلکهایم را با خیال آسوده روی هم می گذاشتم ولی ...
شاید آن اتفاق نشانه ای بوده و یا شاید هم تلنگری ... نمی دانم...
تلنگر ... نشانه ... چه می شود گفت؟
نمی خواهم امشب برای شفای مجروحی که امروز زیر چرخهای اتفاق به کما رفت دعا کنم چون معتقدم به حکمت الهی ... نمی خواهم شفای او را از کسی بخواهم که حاکم است و جان می دهد و جان می گیرد ... می خواهم شکر گذار باشم ... شاکر درگاهی که تلنگرش گاه طوفانی است و گاه نسیمی بهاری ...
می خواهم امشب برای خود و آنهایی دعا کنم که در پیله نفوذ ناپذیر غفلت گرفتارند... شاید روزنی باز شود و باریکه ای از نور به داخل بتابد و وجودمان را روشنایی بخشد ... آمین
|