..::: Xload :::..
                                                                                                مسیری باریک میان واقعیت و رویا
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 24 آذر 1385
14 نکته از آداب رای دادن!

 

 

۱ – کاندیدای خود را از روی سوابق و تحصیلات انتخاب نکنید بلکه از روی ظاهر و عکس کاندیدا وی را انتخاب کنید! ( هرچه ژولیده تر و زشت تر بهتر )

۲ – شب قبل از انتخابات زود بخوابید و غذای سبک بخورید تا صبح زود سر صندوق ها حاضر شوید!

۳ – صبح قبل از رفتن به شعبه ها حتما غسل کنید یا حتی الامکان وضو بگیرید!

۴ – هرگز برای مهردار شدن شناسنامه خود رای ندهید چون داشتن نیت پاک برای رای دادن از واجبات شرعی است!

۵ – حتما خودکار خود را طوری در جیب کت قرار دهید که گیره اش نمایان باشد! (گذاشتن شناسنامه با عکس یا بدون عکس بطوریکه گوشه اش از جیب کت بیرون زده باشد هم خالی از لطف نیست)

۶ – اگر احیانا دانشجو یا سرباز و یا بازنشسته و مواجب بگیر هستید حتما سر صندوق های رای حاضر شوید و به کاندیدایی که در دانشگاه و یا محل کار برای وی تبلیغ می کنند رای دهید! (حتما آخر صف ها بایستید تا مدت زیادی پشت صف مانده و دیگر همکارانتان حضور شما را متوجه شوند)

۷ – اگر امروز قصد ازدواج دارید حتما قبل از مراسم عقد پای صندوق های رای حاضر شوید تا پیوندتان به یمن انتخابات مبارک شود!

۸ – حتما برای رای دادن به مراکزی بروید که دوربین تلویزیون حضور دارد! (اطراف دوربین ها تجمع نکنید تا کسی متوجه  نشود که هدف شما از مراجعت به آن شعبه اخذ رای چه بوده )

تبصره1 : از نشان دادن علامت پیروزی جلوی دوربین و بردن عبارت مشت محکم ... در مصاحبه ها بپرهیزید چون کمی کهنه به نظر می رسد!

تبصره 2 : اگر معلولیت جسمی دارید به تقاضای خبرنگاران برای مصاحبه جواب مثبت دهید! ( با مکث و تعمق جواب سئوالات را دهید و از گرفتن فیگورهای روشنفکرانه روی صندلی های چرخدار اجتناب کنید)

۹ – خانوادگی به حوزه اخذ رای بروید. (هم فال است و هم تماشا)

۱۰ – از هل دادن در صفوف، فحش دادن و تعجیل در دادن رای بپرهیزید و اگر رای اولی هستید در شعبه اخذ رای جولان ندهید تا مسئولان شعبه خدایی نکرده عصبانی شوند و بگویند: بچه برو تو صف!

۱۱ – قبل از اینکه رای را به صندوق بیاندازید کمی لبخند بزنید فقط حواستان باشد که قبل از آمدن به شعبه اخذ رای مسواک زده باشید!

۱۲ – در هنگام انداختن تعرفه به داخل صندوق صلوات فراموش نشود.

۱۳ – جوهر استامپ روی انگشت را تا وقتی که خود به خود پاک نشده نشویید و برای تبرک نگه دارید!

۱۴ – از اینکه برای سرنوشت خود تصمیم می گیرید احساس غرور کنید.

تبصره: مطالب بالا دلیلی برای ندادن رای محسوب نمی شود.

تبصره آخر: نویسنده مطالب بالا را به کل تکذیب و انکار می کند!

 

 

 


پنجشنبه 16 آذر 1385
شاعر دلشدگان

 

 

آذر 75 بود هوا خیلی سرد شده بود ، خاطرم نیست که برف هم آمده بود یا نه ، من جلوی دکه روزنامه فروشی ایستاده بودم و جلد مجلات و نشریات نگاه می کردم، عناوین درشت، سر تیترها و عکسهای رنگی بازیگران! تا اینکه چشمم به روی جلد ماهنامه فیلم افتاد و روی اون فوکوس کرد. یک طرح زیبا از آیدین آغداشلو روی زمینه سفید اون نقش بسته بود. چهره ای رنجور و مهربان با کلاه خاصی بر سر و یک تکه کاشی در دست ...چقدر این چهره آشنا بود ... خم شدم و مجله را برداشتم، تصویر علی حاتمی بود که با قلم موی آبرنگی آیدین اینطور استادانه ترسیم شده بود چقدر تصویر پر مفهومی بود و من سالها به این تصویر فکر می کردم، شاید تکه کاشی در دست حاتمی نمادی بود از هویت فراموش شده ایرانی بود که علی آنها را تکه تکه جمع آوری می کرد و کنار هم می چید تا شاید دیرتر به دست فراموشی سپرده شوند ... شاید هم این آخرین تکه کاشی را پیدا کرده بود ولی فرصت این را نیافت که در کنار تکه های دیگر بچیند. اون شماره مجله فیلم رو سالها نگه داشتم، شاید هم هنوز داشته باشم ولی همان تصویر ساده تمام حرفهای ناگفته حاتمی رو به مخاطبش می گفت ...

 

- داشتم وبلاگ ها رو ورق می زدم تا شاید مطالبی از علی حاتمی پیدا کنم و با تحقیق و آشنایی بیشتر با این هنرمند فقید مطلبی بنویسم ولی به یک نکته جالب برخورد کردم که اینکه تمام مطالبی که توی وبلاگ ها در مورد علی حاتمی نوشته شده شباهت های زیادی به هم داره! با کمی دقت فهمیدم که همه این مطالب از یک منبع کپی شده و با اندکی دخل و تصرف توی صفحات وبلاگ ها تزریق شده. این نکته من رو مصر کرد تا یک مقاله جامع و در خور شان این هنرمند بزرگ بنویسم.

...

عباسعلی حاتمی در ۲۳ مرداد ماه  ۱۳۲۳ در تهران، خیابان شاپور، کوچه اردیبهشت چشم بر جهان گشود. همان محله ای که رضا خوشنویس هزاردستان از آن به عنوان نشانی محل سکونتش یاد می کند. او ابتدا با نویسندگی و تاتر شروع کرد و چندین نمایشنامه نوشت سپس شروع به فیلمنامه نویسی کرد و در سال 1348 اولین فیلم سینمایی خود " حسن کچل" را کارگردانی کرد.حسن کچل یکی از معدود فیلمهای موزیکال تاریخ سینمای ایران است و جزو اولین فیلمهاییست که در ایران بصورت رنگی و خارج از سنت فیلمسازی آن زمان و با استفاده از سنت نقالی و نمایش روحوضی ساخته شده. علی حاتمی با ساخت فیلم "طوقی" در کنار مسعود کیمیایی و ناصر تقوایی از فیلمسازان جریان ساز به شمار می رود. حاتمی در طول فعالیت هنری خود 15 فیلم سینمایی را نوشته و کارگردانی کرد و از این بابت یکی از فیلمسازان مولف نیز به شمار می رود. در آثار هنری حاتمی تقابل بین سنت و مدرنیسم به شدت به چشم می خورد مثلا در فیلم مادر این نکته بسیار مشهود است، علی حاتمی همیشه بیم آن داشت که سنت ها و ارزش های ایرانی یک روز جای خود را به تجدد و مدرنیته غربی دهند و این از مهمترین دغدغه های فکری ایشان بود و همیشه سعی در احیا و پاسداشت از فرهنگ ایرانی را داشت. یکی دیگر از نکات برجسته در آثار حاتمی دیالوگ نویسی نثر گونه و آهنگینی بود که در فیلمهایش خودنمایی می کرد و تماشاگر را شیفته خود می ساخت و از این جهت اهالی هنر لقب شاعر سینمای ایران را به وی داده اند. از ماندگارترین دیالوگهای وی می توان به دیالوگ های مجید ظروفچی در فیلم سوته دلان اشاره کرد. یکی از نکات بارز در فیلم سازی حاتمی پرداخت همگون و بی نقص در آثارش می باشد بطوریکه از آثارش می توان بعنوان سندی معتبر در تاریخ استفاده کرد. حاتمی وسواس زیادی در مستندات تاریخی فیلمهایش داشت و فیلمهای وی از بی نقص ترین فیلمهای تاریخی به شمار می روند.حاتمی زمانی که آخرین شاهکار سینمایی خود " جهان پهلوان تختی" را به نیمه رسانده بود در بستر بیماری صعب العلاجی که سالها مبلایش بود رفت و تا آخرین روزی که توانست سر صحنه حاضر شد و با تنی رنجور و نحیف پلان به پلان با جهان پهلوان پیش رفت. علی حاتمی شاعر سینمای ایران در 15 آذر 1375 در سن 52 سالگی به دعوت حق شتافت. ملکه های برفی و آخرین پیامبر فیلمنامه هایی هستند که علی حاتمی قبل از وفاتش نوشته بود و قصد کارگردانی آنها را داشت.

یادش گرامی باد

فیلمشناخت علی حاتمی

حسن کچل 1348 – طوقی 1349 – باباشمل 1350 – قلندر 1351 – خواستگار 1352 –  ستارخان 1353 – مجموعه تلویزیونی مثنوی مولوی1354 – سلطان صاحبقران 1355 – سوته دلان 1356 – سریال جاده ابریشم "هزاردستان" 1358 – حاجی واشنگتن 1361 – کمال الملک 1363 – مادر 1368 – دلشدگان 1371 جهان پهلوان تختی (ناتمام)

 


سه شنبه 14 آذر 1385
قهرمان

 

پرده رو کنار زد و از پنجره خیابان رو نگاهی کرد. زمستون سردی بود و شوفاژ هتل هنوز گرم نشده بود. خیابان خلوت بود و هر از چندی اتومبیلی از اون عبور می کرد. پرده را کشید و روی تخت نشست. 2 روزی می شد که از اتاق بیرون نرفته بود و فقط صبحها در رو باز میکرد و سینی صبحانه رو که پشت در بود بر می داشت.

 با اینکه ظهر بود هنوز لب به صبحانه نزده بود و سینی دست نخورده روی میز بود.

مدتی گذشت …

غروب شده بود و خیابان کمی شلوغتر ... صدای آدمهای در حال گذر از خیابان به طبقه دوم هتل که اتاقش اونجا بود می رسید. نور قرمز رنگ نئون سر در سینمایی که جلوی هتل بود از پشت پرده ضخیم هم دیده میشد و با خاموش و روشن شدنش نور خفیفی به داخل می تابید.

شب سردی بود و اون ساعتها بود که روی تخت دراز کشیده. تو گوشش پر بود از هیاهوی آدمهایی که سالها اون رو تو میادین ورزشی تشویق کرده بودند. اون  چند سالی می شد که فقط با خاطرات اون سالها زندگی میکرد. سکوی قهرمانی ، جوونی و جوونمردی ، شهرت و محبوبیت خاطرات شیرینی بود که تا اون روز سر پا نگهش داشته بود . وقتی چشماشو می بست و یاد روزهایی می افتاد که چطور مردم به احترامش از جا بلند می شدند و موقع ورودش به زورخانه مرشد 3 تا زنگ می زد و هر وقت که به حمام عمومی سر گذر می رفت، حمومی آنجا رو برایش قرق می کرد لبخند به لبش می نشست ولی با مکثی کوتاه خاطرات دوران طلایی برایش تیره و تار می شد و لبخند از لبانش فرو می ریخت.

شب سردی بود و اون در حصار اجباری که برای خود ساخته بود گرفتار، از روی تخت بلند شد و به طرف کمد آهنی که گوشه اتاق بود رفت. آلبوم عکسی رو بیرون آورد و دوباره روی تخت دراز کشید و مشغول ورق زدن آلبوم شد صفحه اول المپیک هلسینکی سال … ، صفحه دوم مسابقات جهانی ورشو سال … ، مسابقات انتخابی تیم ملی با …. ، روی سکوی قهرمانی المپیک سال … اتاق تاریک بود ولی اون تمام صفحات آلبوم رو از حفظ بود ، چشم بسته تمام اون عکسها رو می دید …

آلبوم را بست و اونو روی صورتش گذاشت …

یاد پدرش افتاد که سالها قبل از اینکه اون قهرمان محبوبی بشه در فقر و فلاکت مرد … یاد محله ای که تمام دوران نوجوونیش رو تو کوچه هاش پرسه زده بود و توی جوب هاش به دنبال سکه می گشت …

صبح شده بود و خیابان خلوت. پیشخدمت هتل که داشت از راهرو عبور می کرد متوجه شد که یک سینی صبحانه پشت در مانده و کسی اون رو بر نداشته. جلوتر رفت و در زد … آقا … آقا … جوابی نشنید … کمی این پا و اون پا کرد و دوباره در زد ولی باز جوابی نشنید ...

گوشش رو روی در گذاشت تا شاید صدایی بشنوه … صدای شیر آبی که باز مونده از اتاق شنیده می شد… نگران شد … با عجله از پله ها پایین رفت و لحظه ای بعد با مدیر هتل و شاه کلید برگشت …

وقتی در اتاق باز شد قهرمان روی تخت آرام خوابیده بود … شیر آب باز بود و شیشه قرصی کنار دستشویی … هیچ کاغذی و یادداشتی هم اونجا نبود …  چند تا کبوتر خاکستری لب پنجره داشتند خرده نانهایی که قهرمان براشون ریخته بود رو نوک می زدند ...

قهرمان در آن شب سرد زمستانی ستاره ای شد و به آسمان بی ستاره شبهای زمستانی رفت.

 

برگرفته از یک شرح حال حقیقی


چهارشنبه 8 آذر 1385
صدای بالهای پروانه


در سکوت کامل صدای بالهای پروانه را می شنویم ، زمین همچنان بوی نم باران دیشب را می دهد باد صحرگاه برگهای درختان را نوازش می کند و زندگی در اوج زیبایی همچنان ادامه دارد.صدای پرواز پروانه با ناله گوش خراشی قطع می شود انگار کسی درحال دست و پا زدن و ناله کردن ،جان می دهد کمی بسمت صدا حرکت می کنیم از یک دیوار بلند رد شده و وارد خانه ای با آجر نمای زرد می شویم . صدای ناله همچنان ادامه دارد با یک جهش خودمان را به طبقه ی دوم می رسانیم و پشت شیشه ی اتاق ای می ایستیم که صدای ناله از آن شنیده می شود.

از پشت پرده ی تور ، دخترک زیبایی را میبینم که در حال دست پا زدن است ، حدودا ۲۰ ساله است با چشمانی درشت و لبانی به رنگ صورتی که زیبایی خود را از گلبرگ های گل گرفته ، دختر همچنان ناله میکند، کم کم آثار مرگ در چهره اش نمایان می شود با دستانی که به سوی آسمان گرفته شده ،‌طلب کمک می کند.

به بیرون نگاه می کنیم تا شاید بتوانیم کسی را برای کمک به او پیدا کنیم ، در همین لحظه صدای گریه نوزادی نگاهمان را به سمت اتاق جلب می کند بله کودکی با درد ، ناله و گریه متولد می شود و مادرش در اوج آرامش مرگ را تجربه می کند تا یکی برود و یکی دیگر جایش را بگیرد.

رضا پاییز ۸۵


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 52313


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها


شناسنامه رضا

 

 

Reza ID:

Amir ID:

شناسنامه امیر