پرده رو کنار زد و از پنجره خیابان رو نگاهی کرد. زمستون سردی بود و شوفاژ هتل هنوز گرم نشده بود. خیابان خلوت بود و هر از چندی اتومبیلی از اون عبور می کرد. پرده را کشید و روی تخت نشست. 2 روزی می شد که از اتاق بیرون نرفته بود و فقط صبحها در رو باز میکرد و سینی صبحانه رو که پشت در بود بر می داشت.
با اینکه ظهر بود هنوز لب به صبحانه نزده بود و سینی دست نخورده روی میز بود.
مدتی گذشت …
غروب شده بود و خیابان کمی شلوغتر ... صدای آدمهای در حال گذر از خیابان به طبقه دوم هتل که اتاقش اونجا بود می رسید. نور قرمز رنگ نئون سر در سینمایی که جلوی هتل بود از پشت پرده ضخیم هم دیده میشد و با خاموش و روشن شدنش نور خفیفی به داخل می تابید.
شب سردی بود و اون ساعتها بود که روی تخت دراز کشیده. تو گوشش پر بود از هیاهوی آدمهایی که سالها اون رو تو میادین ورزشی تشویق کرده بودند. اون چند سالی می شد که فقط با خاطرات اون سالها زندگی میکرد. سکوی قهرمانی ، جوونی و جوونمردی ، شهرت و محبوبیت خاطرات شیرینی بود که تا اون روز سر پا نگهش داشته بود . وقتی چشماشو می بست و یاد روزهایی می افتاد که چطور مردم به احترامش از جا بلند می شدند و موقع ورودش به زورخانه مرشد 3 تا زنگ می زد و هر وقت که به حمام عمومی سر گذر می رفت، حمومی آنجا رو برایش قرق می کرد لبخند به لبش می نشست ولی با مکثی کوتاه خاطرات دوران طلایی برایش تیره و تار می شد و لبخند از لبانش فرو می ریخت.
شب سردی بود و اون در حصار اجباری که برای خود ساخته بود گرفتار، از روی تخت بلند شد و به طرف کمد آهنی که گوشه اتاق بود رفت. آلبوم عکسی رو بیرون آورد و دوباره روی تخت دراز کشید و مشغول ورق زدن آلبوم شد صفحه اول المپیک هلسینکی سال … ، صفحه دوم مسابقات جهانی ورشو سال … ، مسابقات انتخابی تیم ملی با …. ، روی سکوی قهرمانی المپیک سال … اتاق تاریک بود ولی اون تمام صفحات آلبوم رو از حفظ بود ، چشم بسته تمام اون عکسها رو می دید …
آلبوم را بست و اونو روی صورتش گذاشت …
یاد پدرش افتاد که سالها قبل از اینکه اون قهرمان محبوبی بشه در فقر و فلاکت مرد … یاد محله ای که تمام دوران نوجوونیش رو تو کوچه هاش پرسه زده بود و توی جوب هاش به دنبال سکه می گشت …
…
صبح شده بود و خیابان خلوت. پیشخدمت هتل که داشت از راهرو عبور می کرد متوجه شد که یک سینی صبحانه پشت در مانده و کسی اون رو بر نداشته. جلوتر رفت و در زد … آقا … آقا … جوابی نشنید … کمی این پا و اون پا کرد و دوباره در زد ولی باز جوابی نشنید ...
گوشش رو روی در گذاشت تا شاید صدایی بشنوه … صدای شیر آبی که باز مونده از اتاق شنیده می شد… نگران شد … با عجله از پله ها پایین رفت و لحظه ای بعد با مدیر هتل و شاه کلید برگشت …
وقتی در اتاق باز شد قهرمان روی تخت آرام خوابیده بود … شیر آب باز بود و شیشه قرصی کنار دستشویی … هیچ کاغذی و یادداشتی هم اونجا نبود … چند تا کبوتر خاکستری لب پنجره داشتند خرده نانهایی که قهرمان براشون ریخته بود رو نوک می زدند ...
قهرمان در آن شب سرد زمستانی ستاره ای شد و به آسمان بی ستاره شبهای زمستانی رفت.
برگرفته از یک شرح حال حقیقی |