وقتی به انتها رسیدم شب بود ، ستاره ای در آسمان فرو ریخت ، اندیشه ای در ذهن سوخت! وقتی به انتها رسیدم خود را در زلالی آب ندیدم و از پشت شیشه مه گرفته عینک فردا نمایان نشد!
انتها ... ابتدا ... به کجا می روم در این چشم انداز بی مانند رویا؟
با رویا زیسته ام و با رویا به انتها می رسم ولی رویا دیگر با من یار نیست. نه دیگر هم پیمان و نه دیگر هم قسم نیست تا مرا با خود به اعماق ببرد.
چه روزگاری دارم ... ساعتها به عقب بر می گردندند و عقربه ها ثانیه های گذشته را می شمرند!
شاید خواب بودم و خواب می بینم که صبح است و مهتاب در آسمان بیدار!
به انتها رسیده ام چون دیگر جرقه ای در ذهنم نیست تا بیافروزد و دوباره در گلستانم نشاند!
روزی که در ابتدا بودم شوق آن داشتم که در اوج فرود بیایم ولی می بینم که تا حال حتی به اوج هم نرسیده ام!
باد می وزد ، آتش در زیر خاکستر سرخ می شود ولی باران به شعله اجازه نمی دهد تا زبانه کشد،
آتشی که از هیزم اندیشه افروخته شد و در بیداد جهل خاکستر ...
باران رحمت است... می بارد بر ذهن و می شوید ته مانده خاکستر گرم پریشانی را.
امیر |