
برداشت صحیح از جملات من نداشت شاید فکر می کرد، من هم مثل همان بی خانه مان های توی خیابانم، که با چند تا اسکناس می خواهد تن مرا بخرد، بوی قهوه اتاق را پر کرده بود حس غریبی داشتم دلم می خواست مانند دانه های قهوه تلخ بودم تا انقدر مورد توجه مردان قرار نمی گرفتم دوست داشتم پوستی همچون قهوه سیاه داشتم تا شاید مرا به حال خودم بگذارند،این زیبای باید برای من نعمت می شد چه فایده که مانند چاهی از قیر مرا در خود فرومی برد.
صدای بهم زدن فنجان قهوه و لبخند کریه المنظر مشتری مرا می آزرد،صدای ساعت داخل اتاق مرا به خود آورد 12ضربه دیگر برای برگشتن به خانه دیر شده بود. باید امشب را کنار این مرد بمانم، حس غریبی تمام وجودم را گرفته، دلم می خواست با دستانم این مرد را خفه می کردم اما می دانم اثری ندارد چون باز هم مانند گیاه هرزه ای نفر دیگری سبز می شد و این دفعه با پیشنهاد بهتری، گاهی اوقات بوی تن مردان مانند بوی یک حیوان بروی تنم باقی می ماند فنجان قهوه اش را کم کم می نوشید انگار از نگاه کردن به من و عذاب دادن من لذت می برد. نگاهش مثل آهن گداخته ای برروی بدنم اثر می کرد ای کاش زودتر تمام می شد ، دستانم با زنجیر های نیاز به هم بسته شده، و پول تنها کلید این دست بند است. فنجان قهوه را روی میز گذاشت و کم کم بسوی ام می آمد، لبخند تمام صورتش را گرفته لبخندی از روی شهوات حیوانی، چشمانم بسته شد و خود را به فراموشی سپردم.
رضا
|