سلام
مدتی بود که ننوشته بودم و حالا پس از مدتها در صفحاتی می نویسم که بهترین روزها و بدترین روزهایم را در آن ثبت کرده بودم. کاغذی مجازی ولی شفاف از جنس تنهای تنهایی! روزها گذشت و کاروان زندگی به اینجا رسید ولی من هنوز سوار بر مرکب زمان به پیش می تازم در دالانی که نمی دانم به کجا می رسد؟ تا قبل از اینکه در این مسیر حرکت کنم زندگی را از نوع عادی و مثل تمام انساها می دیدم ولی اینجا پشت سایه تنهایی پنهان می شوم. سایه تنهایی بهترین مامن برای من است جایی که می شود اندیشید و برای اندیشیدن وقت کم نیاورد! تا قبل از اینکه به خدمت سربازی قدم بگذارم حس می کردم دنیا همیشه و همه جا مثل به یک روال می گذرد ولی وقتی در این مسیر قرار گرفتن جایی را در دنیا یافتم که مثل هیچ جا نیست. اینجا محل خوبی است برای اینکه بتوان خارج از اینجا را بهتر دید آنهم از پشت دیوارهای بلند و سیم های خاردار! اینجا می توان زیر پوست انسانها را از پشت لباسهای تیره و چرک بهتر دید و اینجا دانشگاهی است پر از بی سواد که درس انسان شناسی در کلاسهای آن تدریس می شود. اعتماد در اینجا معنی ندارد و تمام دوستی ها و رفاقت ها به ۲۴ ساعت مرخصی چه ارزان فروخته می شود... من که از جنس اینجا و اینها نیستم پس چه باید بکنم؟ شاید در این دانشگاه باید درسهای جدید بیاموزم و شاید چون شاگرد خنگ و تنبل دبستانی در جا بزنم! یا از پشت این سایه شفاف و در حفاظ آن آرام و بی صدا فقط به بیرون نگاه کنم... من یک سربازم و پشت درهای آهنین این پادگان یک امانت به جا گذاشته ام به امید آن روز که برگردم و آنرا باز پس گیرم .
|