..::: Xload :::..
                                                                                                مسیری باریک میان واقعیت و رویا
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1386
من، از یک جامعه


برداشت صحیح از جملات من نداشت شاید فکر می کرد، من هم مثل همان بی خانه مان های توی خیابانم، که با چند تا اسکناس می خواهد تن مرا بخرد، بوی قهوه اتاق را پر کرده بود حس غریبی داشتم دلم می خواست مانند دانه های قهوه تلخ بودم تا انقدر مورد توجه مردان قرار نمی گرفتم
دوست داشتم پوستی همچون قهوه سیاه داشتم تا شاید مرا به حال خودم بگذارند،این زیبای باید برای من نعمت می شد چه فایده که مانند چاهی از قیر مرا در خود فرومی برد.

صدای بهم زدن فنجان قهوه و لبخند  کریه المنظر مشتری مرا می آزرد،صدای ساعت داخل اتاق مرا به خود آورد 12ضربه دیگر برای برگشتن به خانه دیر شده بود. باید امشب را کنار این مرد بمانم، حس غریبی تمام وجودم را گرفته، دلم می خواست با دستانم این مرد را خفه می کردم اما می دانم اثری ندارد چون باز هم مانند گیاه هرزه ای نفر دیگری سبز می شد و این دفعه با پیشنهاد بهتری، گاهی اوقات بوی تن مردان مانند بوی یک حیوان بروی تنم باقی می ماند فنجان قهوه اش را کم کم می نوشید انگار از نگاه کردن به من و عذاب دادن من لذت می برد.
نگاهش مثل آهن گداخته ای برروی بدنم اثر می کرد ای کاش زودتر تمام می شد ، دستانم با زنجیر های نیاز به هم بسته شده، و پول تنها کلید این دست بند است.
فنجان قهوه را روی میز گذاشت و کم کم بسوی ام می آمد، لبخند تمام صورتش را گرفته لبخندی از روی شهوات حیوانی، چشمانم بسته شد و خود را به فراموشی سپردم.

رضا


سه شنبه 14 آذر 1385
قهرمان

 

پرده رو کنار زد و از پنجره خیابان رو نگاهی کرد. زمستون سردی بود و شوفاژ هتل هنوز گرم نشده بود. خیابان خلوت بود و هر از چندی اتومبیلی از اون عبور می کرد. پرده را کشید و روی تخت نشست. 2 روزی می شد که از اتاق بیرون نرفته بود و فقط صبحها در رو باز میکرد و سینی صبحانه رو که پشت در بود بر می داشت.

 با اینکه ظهر بود هنوز لب به صبحانه نزده بود و سینی دست نخورده روی میز بود.

مدتی گذشت …

غروب شده بود و خیابان کمی شلوغتر ... صدای آدمهای در حال گذر از خیابان به طبقه دوم هتل که اتاقش اونجا بود می رسید. نور قرمز رنگ نئون سر در سینمایی که جلوی هتل بود از پشت پرده ضخیم هم دیده میشد و با خاموش و روشن شدنش نور خفیفی به داخل می تابید.

شب سردی بود و اون ساعتها بود که روی تخت دراز کشیده. تو گوشش پر بود از هیاهوی آدمهایی که سالها اون رو تو میادین ورزشی تشویق کرده بودند. اون  چند سالی می شد که فقط با خاطرات اون سالها زندگی میکرد. سکوی قهرمانی ، جوونی و جوونمردی ، شهرت و محبوبیت خاطرات شیرینی بود که تا اون روز سر پا نگهش داشته بود . وقتی چشماشو می بست و یاد روزهایی می افتاد که چطور مردم به احترامش از جا بلند می شدند و موقع ورودش به زورخانه مرشد 3 تا زنگ می زد و هر وقت که به حمام عمومی سر گذر می رفت، حمومی آنجا رو برایش قرق می کرد لبخند به لبش می نشست ولی با مکثی کوتاه خاطرات دوران طلایی برایش تیره و تار می شد و لبخند از لبانش فرو می ریخت.

شب سردی بود و اون در حصار اجباری که برای خود ساخته بود گرفتار، از روی تخت بلند شد و به طرف کمد آهنی که گوشه اتاق بود رفت. آلبوم عکسی رو بیرون آورد و دوباره روی تخت دراز کشید و مشغول ورق زدن آلبوم شد صفحه اول المپیک هلسینکی سال … ، صفحه دوم مسابقات جهانی ورشو سال … ، مسابقات انتخابی تیم ملی با …. ، روی سکوی قهرمانی المپیک سال … اتاق تاریک بود ولی اون تمام صفحات آلبوم رو از حفظ بود ، چشم بسته تمام اون عکسها رو می دید …

آلبوم را بست و اونو روی صورتش گذاشت …

یاد پدرش افتاد که سالها قبل از اینکه اون قهرمان محبوبی بشه در فقر و فلاکت مرد … یاد محله ای که تمام دوران نوجوونیش رو تو کوچه هاش پرسه زده بود و توی جوب هاش به دنبال سکه می گشت …

صبح شده بود و خیابان خلوت. پیشخدمت هتل که داشت از راهرو عبور می کرد متوجه شد که یک سینی صبحانه پشت در مانده و کسی اون رو بر نداشته. جلوتر رفت و در زد … آقا … آقا … جوابی نشنید … کمی این پا و اون پا کرد و دوباره در زد ولی باز جوابی نشنید ...

گوشش رو روی در گذاشت تا شاید صدایی بشنوه … صدای شیر آبی که باز مونده از اتاق شنیده می شد… نگران شد … با عجله از پله ها پایین رفت و لحظه ای بعد با مدیر هتل و شاه کلید برگشت …

وقتی در اتاق باز شد قهرمان روی تخت آرام خوابیده بود … شیر آب باز بود و شیشه قرصی کنار دستشویی … هیچ کاغذی و یادداشتی هم اونجا نبود …  چند تا کبوتر خاکستری لب پنجره داشتند خرده نانهایی که قهرمان براشون ریخته بود رو نوک می زدند ...

قهرمان در آن شب سرد زمستانی ستاره ای شد و به آسمان بی ستاره شبهای زمستانی رفت.

 

برگرفته از یک شرح حال حقیقی


چهارشنبه 8 آذر 1385
صدای بالهای پروانه


در سکوت کامل صدای بالهای پروانه را می شنویم ، زمین همچنان بوی نم باران دیشب را می دهد باد صحرگاه برگهای درختان را نوازش می کند و زندگی در اوج زیبایی همچنان ادامه دارد.صدای پرواز پروانه با ناله گوش خراشی قطع می شود انگار کسی درحال دست و پا زدن و ناله کردن ،جان می دهد کمی بسمت صدا حرکت می کنیم از یک دیوار بلند رد شده و وارد خانه ای با آجر نمای زرد می شویم . صدای ناله همچنان ادامه دارد با یک جهش خودمان را به طبقه ی دوم می رسانیم و پشت شیشه ی اتاق ای می ایستیم که صدای ناله از آن شنیده می شود.

از پشت پرده ی تور ، دخترک زیبایی را میبینم که در حال دست پا زدن است ، حدودا ۲۰ ساله است با چشمانی درشت و لبانی به رنگ صورتی که زیبایی خود را از گلبرگ های گل گرفته ، دختر همچنان ناله میکند، کم کم آثار مرگ در چهره اش نمایان می شود با دستانی که به سوی آسمان گرفته شده ،‌طلب کمک می کند.

به بیرون نگاه می کنیم تا شاید بتوانیم کسی را برای کمک به او پیدا کنیم ، در همین لحظه صدای گریه نوزادی نگاهمان را به سمت اتاق جلب می کند بله کودکی با درد ، ناله و گریه متولد می شود و مادرش در اوج آرامش مرگ را تجربه می کند تا یکی برود و یکی دیگر جایش را بگیرد.

رضا پاییز ۸۵


شنبه 4 آذر 1385
یک داستانک

دود سیگار همه جا را گرفته بود ماهی ها همچنان درون حوض خانه در حال چرخیدن بودند . صدای بچه های همسایه در حال بازی شنیده می شد . کاش این هوای گرفته پاییزی کمی به زمین لبخند می زد . سیگار را بکناری انداخت .  هنوز هم می توانست صدای دل انگیز مادر را بشنود که با چه اشتیاقی پسرش را صدا می زد انقدر همه چیز زود گذشت که نفهمید که آوای خوش رادیو پدر، کی خاموش شد و چه زمانی این خانه کاملا متروک گشت.
دردل می گفت :‌ای وای برمن که این چنین از آنها غافل ماندم،و بدین راحتی آنها را از دست دادم.
اگر دوباره برگردند می دانم چگونه با آنها رفتار کنم و چگونه قدرشان را بدانم.


ولی آن ها هیچ گاه بازنخواهند گشت.

رضا


   1      2      3      4      5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 52301


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها


شناسنامه رضا

 

 

Reza ID:

Amir ID:

شناسنامه امیر